تبليغاتX
الیس الله بکاف عبده

الیس الله بکاف عبده

 

من حتا روزها را چپکی می شمارم تا به آن روزهای سخت جدایی نرسیم. آن دو خط موازی که قرار بود روزی با هم مُماس شوند و تلاقی پیدا کنند چقدر غریبانه از هم دور می شوند. من حتا شب ها قبل از خواب چاهار حرف نام تو را مدام زمزمه می کنم، مادرم فکر می کند ذکر می گویم، نمی داند که این اسم از ذکر هم مقدس تر است.

دیشب بعد از عمری، دوباره خوابت را دیدم، از کودکی گمانم بر این بود که اگر خواب کسی را می بینم انگار او هم همان موقع خواب مرا می بیند، هنوز هم باور دارم. ببخش اگر در آغوشت گرفتم، به خدا من هم شرع می دانم اما خب چه کنم، خب من هم دوست داشتم مثل خیلی های دیگر که معشوقشان را بغل می کنند تو را در وجودم حس کنم. می خواستم چاهار حرف نامم را با چاهار حرف نامت جابجا کنم. اما تو مرا پس زدی. چشم غـُـرّه ام رفتی. ابروهای شمشیرگونت را در هم کشیدی ... آنقدر خیس ِ خجالت بودم که روی دیدنت را نداشتم، اما از کارم راضی بودم. باید در آغوشت می گرفتم، باید می فهمیدم که هستی.

دم دمای سحر بود که صدای اذان را حس کردم، اما تو هنوز هم با نگاهت تنبیهم می کردی. خدا خدا می کردم که این خلسه ی خواب و بیداری تمام نشود که نگاهت را آرام کردی و گفتی: مواظب خودت باش ...

 

 

+ نوشته شده در توسط |


 

می گن انس و علاقه ی بابا به دخترش مثال زدنیه، بی نظیره، اصلن یه چیزی فرا زمینیه. در این ایام مبارکِ عشق، قصد نداشتم که روند وبلاگ رو با این نوشته تغییر بدم. اما نمی دونم چرا شب سوم محرم که می شه، دلم هوای شامات رو می کنه. گوشه های خرابه. دختر سه ساله ...

یحتمل برخی از دوستانی که قدم رنجه می کنن و تشریف میارن به این کلبه ی مجازی من، خواهر کوچکتر داشته باشن یا خودشون "خواهر کوچکتر" باشن. می دونن که عشق و عُلقه ی "بابا" به "دختر" به قدری است که اگر "بابا" یه لحظه از احوال "دختر" بی خبر باشه، انگار دنیا رو ازش گرفتن. انگار هستی برای او معنا نداره. همین رابطه، بر عکسش هم وجود داره با شدت بیشتر. "دختر" برای دیدن روی "بابا" لحظه شماری می کنه. "دختر" نمی تونه غم "بابا" رو ببینه. نمی تونه رنج "بابا" رو تحمل کنه. حتا نقله که در زمان جاهلیت، پدری داشته برای "دختر"ش قبر می کنده تا او رو زنده به گور کنه و در همین گیر و دار هم "دختر" عرق پیشونی پدرش رو پاک می کرده، چون خستگی "بابا" رو نمی تونه طاقت بیاره ...

به همین خاطر هم هست که پیامبر، راجع به "دختر"شون اینطور می فرماید: فاطمة بضعة منی ...

"دختر" در یک سنینی خیلی شیرینه. خیلی دل نشینه. حالا شما تصور کن این شیرینی و دلنشینی برای "بابا" چه حسی داره. گل ِ این سن دقیقن در اوان سه سالگیه. تو این سن، "دختر" چادر نمازش رو سر می کنه. می شینه جلوی در تا "بابا" بیاد. اول خودش رو لوس می کنه. بعد "بابا" ناز "دختر"ش رو می خره. "دختر" صورت "بابا" رو می بوسه. با یه عشق معصومانه ای "بابا" رو تو آغوش کوچیکش جا می ده. و تا موقع خواب "دختر" از بغل "بابا" پایین نمیاد. کسی جرات نداره به "بابا" چیزی بگه، "دختر" خیلی غصه می خوره اگر ببینه که کسی "باباش" رو اذیت می کنه ...

روایت می کنن وقتی که "رقیه" سر بابا رو روی نیزه دید، اشک نریخت. گریه هم نکرد. همون آن روحش پر کشید رفت پیش "بابا". می گن وقتی گوشواره هاش رو از گوشش می کشیدن، گوشش خون می اومد، اما اون همچنان محو صورت "بابا" بود. فکر می کنم لبخند "رقیه" با لبخند "بابا" برای همیشه ی تاریخ در همون جا گره خورد.

در خرابه های شام، "رقیه" باز "بابا" رو دید. نمی دونم من دختر نیستم، اما از دخترا باید بپرسم ببینم وقتی که "بابا"هاشون رو برای یه مدت نمی بینن، بعد از اینکه "بابا" اومد چی کار می کنن واسش، چه بهش می گن، اما می دونم که کسی تو گوششون سیلی نمی زنه ...

 

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

 

+ نوشته شده در توسط |


 

من در کنار امیر حاج رضایی، دکتر سید حمید رضا صدر، دکتر شهابی و دکتر تقی آزاد ارمکی.

IMG_1989.JPG

e565nn9xgiqlnz2biu36.jpg

l0c07ziscbrn4nvhnoj.jpg

با همت انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات ایران

 

+ نوشته شده در توسط |


 

آن نیزه دارانِ  کمین گرفته بر دژِ چشمانت، چه بی مثال بر زیر و بام آن دو گوی مِشکینت، جانفشانی می کنند. گاه بر تمام مژگانت رشک می برم، آن حلقه به گوشان، با چه عشقی تو را در حریمِ امنِ خویش می ستایند. چشمانم به ستوه آمد از ندیدن آن کرشمه های پر از نور. آنقدر موج اشکهایم بی مقدار شده است که کمرهایشان زیر آماج نگاهت می شکند.

نمی دانم خدا در کدام کنج جهان تو را بر بومِ آفرینش نقش زده است که سال های سال دست از زمین کشیده است؛ به گمانم خودِ خدا هم محو تماشای توست، ای چاهار حرف نامت، قبله گاه من ...

 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که تو را دیده است و کافر توست

به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست

ف.ن

...

 

+ نوشته شده در توسط |



ای کاش می شد در این جا قلم را آنقدر فشرد تا کاغذ تـَـرک بردارد، آنقدر قدم زد تا از گرد و خاک تو آسمان تیره شود و آنقدر هق هق کنی که معصومانه ترین دست ها، گدای اشک هایت شوند. من حتا دیگر باور ندارم رنگی ورای سپید و سیاه باشد، دعوا بر سر توسی و خاکستری است. من از این زُمُـختِ لحظه ها می ترسم. از اینکه دیگر خزان، زرد نیست، از اینکه خش خش برگ ها هم دیگر صدای پتک و آهن می دهد، من از نبودن خدا لای شب بوها در هراسم. چه بوی گازی می آید از درز پنجره های بی کسی، نکند کسی به "هدایت"* رسیده است؟! 

 اینجا نه از سوز ِ زمستان شاملو خبری است نه از هُـرمِ ِ داغ تابستان ِسهراب، اینجا من از تکرار این گیج رنگ ها می ترسم. 

دنیا پر از سگ است، جهان سر به سر سگی است

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی است

بار کج نگاه شما بر دلم بس است

باور کنید زندگی باربر سگی است

آدم! بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی است ...

                                                            میم. الف

 

* صادق هدایت


+ نوشته شده در توسط |


 

نمی دانم، اصلن می دانی که دیری است دلم مُرده است؟ اصلن می دانی دیگر حتا نمی توانم چاهار حرف اسم تو را فریاد کنم؟ اصلن می دانی نامت با بغضهایم گره خورده است؟ نه، تو هیچ کدام را نمی دانی. چون تو حتا جواب نامه های من را هم نمی دهی، چه برسد که بدانی چه حالی دارم. من حتا گاهی با خیال تو هم قهر می کنم. اما خودم باز منت کش خیالت می شوم. شاید خیال تو از خودت شیرین تر باشد، چه می دانم، اما من خیال تو را ستایش می کنم، می پرستم، غرق در خیال تو می شوم آن قدر که اکسیژن ها هم غرق در خیال تو می شوند، حباب هایشان در خیال ناب تو پودر می شوند و من آن لحظه ضعف می زند دلم، از بس در میان خیالت غرق می شوم.

ارابه ی بی رحمی ها و بی محلی هایت را از روی قلبم بردار؛ چرخش که می چرخد انگار نعره ی خفته ی سال های سالت را بر سرم آوار می کنی. عزیز دلم، اگر تو می خواهی که این چرخ بماند، بگذار تا بماند. اصلن بگذار چونان بر روح و روانم بتازد تا تو ذوق کنی، که تو شاد شوی، بگذار تا بماند، من حتا به ارابه ی بی رحمی هایت هم دلخوشم. راستش را بخواهی داده ام چرخش را تزیین کنند، شـِـرشــِـره ببندند بر روی تک تک سیمپرهایش. آخر این ارابه را تو می رانی، تو می رانی، تو ...

 

هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبمو دور تو می سازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

...

 

+ نوشته شده در توسط |


 

شب چهارده که تمام می شود، انگار تو هم تمام می شوی. می دانستی شب ها حتا دریاها هم دوست دارند خودشان را پرت کنند در آغوش تو؟

نمی دانم خدا کی تو را از بند زندانش رها می سازد، شب ها که همه خوابند تو را لحظه ای برای هواخوری به حال خود می گذارد بدون آنکه بداند ستاره ها فقط تو را سجده می کنند.

راستش را بخواهی شنیده ام خود خدا هم دیگر به کعبه ی چاهار گوشه اش اعتقادی ندارد، به گمانم شب ها تو را بیرون می آورد تا بدون هیچ مرز و گوشه ای طوافت کند. آخ، اگر می دانست بوسه هایت طعم بهارنارنج می دهد، وای، اگر می فهمید نوازش دستانت زمهریرتر از زربفت های حریر است، تو را اینگونه این شب ها رها نمی ساخت.

غزلپاره هایم را به دریا سپردم شاید نوشته هایم را هنگام مَد در آغوش کشیدی، شاید، ای کعبه ی چاهار حرف من ...

 

+ نوشته شده در توسط |


 

وقتی به جای کلاغ در آن بازی کودکانه، گفتم: "سیمین پَـر ..."، خندیدی و گفتی که من پَر ندارم.

بزرگتر که شدم فهمیدم، تو هم پر داشتی ...

این شب ها، شَمَد را روی سرم می کشم و آرام آرام به یادت اشک می ریزم، انگار که همه ی ما شب ها سر زیر شَمَد می بریم. صبح که می شود پفِ چشم هایمان بی داد می کند نبودنت را.

گفته بودم که مشهد برایم دیگر "رضا" ندارد ...

 

+ نوشته شده در توسط |


 

این احساس تلخ، دقیقن مثل قورت دادن شربت بنفش استامینوفن است با این تفاوت که شربت به بهبودی احوال تو مدد می رساند و این احساس گندی روی گند دیگر می زند. به خودم قول داده ام که امسال شروع شود، آدم دیگری شوم. چه می دانم شاید به خاطر این که جلوی ۹ یک ۰ می آید. یا شاید به خاطر آن همه مـقــدار ِ ۹ است که در برابر بی مقداری ۰ خوار و ذلیل شده است. تا آن ۰ جلوی آن ۹ ثبت نشود، هیچ آبی از آب تکان نمی خورد. مثل من؛ با این همه مــقــداری که داشتم باید به ۰ ختم شوم، شاید دوباره متولد شدم. شاید من هم جدید شدم. تا الان از آن جنس های چینی لعاب دار بودم که خوب چشم مشتریان را درو می کردم، اما دیگر می خواهم original باشم. حتا اگر برای چین باشم.

البته اقبال ما کوتاه است. ما دهه شــَـستی ها، به شـَـست عادت داریم. انگار که 9، صفری است که شـَـستش را به سوی ما نشانه رفته است و این بار آن شـَـست به سمت پایین است.

 

+ نوشته شده در توسط |


 

حتا نگاهم نمی کنی، حتا نمی گذاری که برای آخرین بار صدای خنده های معصومانه ات را بچشم. این رفتن تو مرا غرق در اقیانوس بی کسی ها می کند. ساده بگویم، باورم نیست که نام تو باشد و تو نباشی. به خدا روزی هزار بار به خودم ناسزا می گویم چرا آن روز که دفتر مشق مرا پاره کردی، گونه هایت را گاز گرفتم که رد دندانم هنوز بر رخسار ملکوتی ات جار بزند. الاهی دندانم بشکند، الاهی دندانم بشکند ...

 

تو اگر رفته ای

من زنده ی رفته ام

حیف که دیگر رفته ای

من سال هاست که رفته ام

آنجا سلام من را به خدا برسان

تو اگر رفته ای

آنجا به من هم سلامی برسان

 

 

+ نوشته شده در توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

خدا را می شناسم از شما بهتر/شما را از خدا بهتر/خدا از هرچه پنداری جدا باشد/خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد/نمی خواهد چنین بازیچه ی دست شما باشد/که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد/خدایا بیم از آن دارم/مبادا رهگذاری را بیازارم


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پخش زنده از حرم مطهر حضرت امام رضا عليه الصلوة و السلام
دکتر مصطفی دلشاد تهرانی
استاد هوشنگ مرادی کرمانی
پارس کومش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

12/22/2011 - 1/20/2012

11/22/2011 - 12/21/2011
10/23/2011 - 11/21/2011
9/23/2011 - 10/22/2011
8/23/2011 - 9/22/2011
7/23/2011 - 8/22/2011
4/21/2011 - 5/21/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
12/22/2010 - 1/20/2011
11/22/2010 - 12/21/2010
10/23/2010 - 11/21/2010
9/23/2010 - 10/22/2010
8/23/2010 - 9/22/2010
7/23/2010 - 8/22/2010
6/22/2010 - 7/22/2010
5/22/2010 - 6/21/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
3/21/2010 - 4/20/2010
2/20/2010 - 3/20/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
12/22/2009 - 1/20/2010
11/22/2009 - 12/21/2009


آرشیو موضوعی

خدای نامه ها
اجتماعیات
تاکسی نوشت
اناث و ذکور
علم و آموزش


پیوندها

پارس كومش
فرشته مسعودیان
حمیدرضا شجاعی نیا
سید عباس سید ابراهیمی
مسعود ملایی
محمد حسین نجفی
سمانه قانع فرد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


کد آهنگ از من بگذر از علیرضا قربانی

جدیدترین کد آهنگ