|
گوش سپارید، جرس اشتران صحرا به صحرا آواز می خواند و حج، ناتمام از حسین. سکینه غریبانه به هروله ی صفا و مروه می نگریست و هاجر را بی تاب زمزمه های زمزم. چند روز دیگر از خیمه ها تا فرات، نغمه های علی اصغر یا شایدم لای لای رقیه ... بسم الله ؛ اینجا کربلاست بار بگشایید ...
+ |
مولانا شمس الدین محمد؛ آقا وحشی بافقی ما چو پیمان با کسی بستیم دیگر نشکنیم گر همه زهرست چون خوردیم ساغر نشکنیم
*استاد بابک نیک طلب داب را در این جا به معنای خوی و طبیعت می داند.
+ |
یه فردی که خیلی برام ارزشمنده و واسه من خیلی خیلی عزیزه این شعر رو برام فرستاده : غروب می شد و یک زن به خانه بر می گشت + |
دنیا پر از سگ است، جهان سر به سر سگی است غیر از وفا تمام صفات بشر سگی است لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی است از بوی دود و آهن و گِل مست می شود در سرزمین من عرق کارگر سگی است جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر سگی است آهنگ سگ، ترانه ی سگ، گوشهای سگ این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی است بار کج نگاه شما بر دلم بس است باور کنید زندگی باربر سگی است آدم! بیا و از سر خط آفریده شو دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی است م.ج.آ انتهاء التحریر : ۱. یوسف ، ای گمشده در بی سر و سامانی ها این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی همه جمع اند ، چه شهری، چه بیابانی ها چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید بس که در حق تو کردند مسلمانی ها همه در دست، ترنجی و از این می رنجی که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها ... یوسف گمگشته دنباله ی این قصه کجاست؟ بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها بوی پیراهن خونین کسی می آید این خبر را برسانید به کنعانی ها م.ج ۲. علی امینیان دیروز بعد از مدتها بهم گفت من از استادی تو استعفا دادم و تو شاگرد من نیستی. یادم باشه رفتن پشت یه تریبون آزاد و گفتن حقیقت، این جریانات رو هم با خودش یدک می کشه. ۳. چه شب قشنگیه امشب، شب عرفه. خیلی خوشحالم که محرم داره از راه میاد. عرفه قاصد محرمه. التماس دعای شدید ۴. و تو ای مرد، مرا در پیشگاه حق شفاعت کن، ای پسر عقیل + |
شاه صفوی قدرتی از نوع دیگر هم دارد که خاص خود اوست. یعنی نوعی تقدس آمیخته با احترام، نه از آن دست که ما در مغرب زمین آن را برای شاهان قائلیم، بلکه تقدسی که فطری است و با تولد شاه همراه است و ملازمه دارد، بسیاری از بیماران، شفای خود را بیشتر در آبی که مورد استفاده ی شاه قرار گرفته می یابند تا در داروی داروخانه ... انتهاء التحریر : سفرنامه ی انگلبرت کمپفر آق جلال آل احمد، به جای مقدمه ی کتاب کلیشه ای غرب زدگی اش این شعر از merle travis رو آورده. ارتباط بین موضوع فوق و این شعر رو خیلی راحت میشه پیدا کرد، وقتی که برین سر میوه فروشی محل و مسئول فروش پرتقال ها رو گیر بیارین : من صبح روزی به دنیا آمده ام که خورشید نور نداشت. بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تن زغال نمره ی 9 بار زدم. رئیس ریزه ام گفت :"ها ماشالاه!خوشم آمد." تو شانزده تن بار می زنی و به جایش آن چه داری این که یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر آهای پطرس مقدس!دور روح ما را خیط بکش. که ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم. وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید خیلی ها این کار را نکردند و مردند. من یک مشتم آهن است ، آن یکیش فولاد اگر مشت راست ، بهتان نگیرد ، مشت چپم می گیرد، بعضی ها معتقدند ، که آدم از خاک خلق شده اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست که از عضله و خون درست شده، از عضله و خون و پوست و استخوان، و از مغزی ضعیف و پشتی قوی. تو شانزده تن بار می زنی و آن چه به جایش داری این که یک روز پیر تری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر آهای پطرس مقدس!ما را به مرگ مخوان ما نمی توانیم بیاییم. ما روح مان را به انبار کمپانی سپرده ایم. + |
نقل است در محفلی علمی در محضر یکی از علمای نجف فرعی فقهی مطرح می شود، طلاب و روحانیون بحث می کنند، در این میان روحانی جوانی از مریدان یکی از مراجع عالیقدر شیعه که با احترام تمام مراد خود را " حضرت آقا " خطاب می کرد،ورود به بحث کرده و می گوید : " حضرت آقا چنین می فرمایند ! " و عالم حاضر در مجلس بلا درنگ می گوید :" حضرت آقا غلط می فرماید ! " مرید- که " حضرت آقا " را می پرستید - بی هوش می شود! آب بر رویش می زنند و شانه هایش را می مالند تا به حال می آید، عالم از او می پرسد : نظر شما چه بود؟ مرید "حضرت آقا" می گوید: " نظر حضرت آقا چنین است" و عالم باز می گوید : " حضرت آقا غلط فرموده اند! " و مرید باز از حال می رود اما نه به آن شدت! او را به حال می آورند و برای بار سوم عالم می پرسد: چه فرمودید؟ و مرید آقا می گوید: " حضرت آقا چنین فرمودند!" و عالم ربانی برای بار سوم می گوید: " حضرت آقا غلط فرمودند ! " این بار روحانی جوان و مرید حضرت آقا از حال نمی رود و سرش را پایین می اندازد. عالم ربانی می فرماید : حال می توان به بحث و استدلال علمی پرداخت، آنگونه که شما " حضرت آقا " می گفتید، نه خود فکر می کردید و نه اجازه فکر به دیگران می دادید ، با یک جمله (" حضرت آقا " چنین فرمودند!) دهان همه را می بستید و مانع جریان و سریان فکر و اندیشه بودید، حال می توانید بدون تعصب، نظر خود و مراد خود را بیان کنید و نقد مخالف را بشنوید.
انتهاء التحریر : 24 اسفند 87 / دکتر مهدی خزعلی موارد چالشی همیشه خود را در پس انگاره ها نمایش می دهد. پس از روزگاری توانستم قفل سکوت بشکنم و باز سـِن تالار ابن خلدون را از صدایم پر کنم، اما این بار نه برای جشن و شادی و سرور، بلکه برای شکستن ساختاری که مجبور بودم آن را سالیانی یدک بکشم. شکستن این ساختار و محافظه کاری ها، عجیب سخت و دشوار می نمود، آن زمان که منتقد دوستان قدیمی ات شوی و نحوه ی تفکر و اعمالشان را به باد انتقاد بگیری. شاید در گذشته نیز همین روند با رویکردهای ساده تر و سهل مزاجانه، صورت می گرفت، اما این بار با صدایی رسا، نه از جانب خودم بلکه از حلق اسماعیل های زمانه که ناحق به قربانگاه های تاریخ می پیوستند، به گوش می رسید.
+ |
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاه "گریف شلد" منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود. پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه ی كتاب اين مدت رو بگذرونه. اون همینطور یه پاکت شیرینی نیز خرید ... اون خانم نشست روی یه صندلی راحتی، در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود، تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش، اون جایی که پاکت شیرینی اش بود، یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود. وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت. آقای قصه ی ما هم یه دونه ورداشت. خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد، فقط پیش خودش فکر کرد این مردک بی چشم و رو عجب رویی داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو می گرفتم. هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت، آقا هم یکی ور می داشت . آقا هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت، دو قسمت کرد و نصفشو داد به خانومه و نصف دیگه شو خودش خورد. اه، این دیگه خیلی رو می خواد. خانومه دیگه از عصبانیت کارد می زدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود، بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما. وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما، یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره، که یک دفعه غافلگیر شد، چرا؟ برای این که دید، پاکت شیرینی ای رو که خریده بود توی کیفشه . دست نخورده و باز نشده. اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود. در زمانی که اون عصبانی بود و فکر می کرد که در واقع اون آقای قصه ی ماست که داره شیرینی هاشو می خوره. و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره. انتهاء التحریر : چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیره : ممنون از مادر خوبم به خاطر این داستان که برای من میل کرده بود ... + |
بر تخت نشستن صفویان و تاکیدشان بر تشیع به عنوان ایدئولوژی حاکم، آنان را ملزم می ساخت از الگوی خلافت فاصله بگیرند، به همان نسبت که با سلطنت مرزبندی کرده بودند. هیچ یک از شرایط الگوی امامت نیز درباره ی آنان صادق نبود. آنچه آنان در نظر و عمل توامان به آن دست یافتند، ترکیبی بود از الگوهای فوق که تا قجریه ی اول تداوم یافت. انتهاء التحریر : ۱. نظام سلطانی از دیدگاه اندیشه ی سیاسی شیعه . س.م.ط.ف ۲. به قول فلانی : حاضرم با کفشام بیرون از مسجد راه برم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو مسجد بشینم و به کفشام فکر کنم، فکر می کنم حدود ۲۰ سالی هست که تو مسجد نشستم، باید پاشم برم بیرون قدم بزنم. + |
هر چی که خواستم جلوی این سد رو بگیرم که آبی ازش نریزه پایین، نشد که نشد. آخه من قبلن هم گفته بودم کار سد بانی این سد با منه. اون قدر فداکاری و دلاوری از خودم به خرج می دم تا آبی ازش سر ریز نشه، ولی اگه قدرت آب زیاد بود، دیگه نمی تونم اونجا وایستم؛ در نتیجه سد می شکنه و آبها با قدرت و خروش فراوون می ریزن و می رن.
انتهاء التحریر : راستی اون آب پشت سد، امروز ساعت ۱۴:۵۶، بعد از ۱ سال و ۱۱ ماه، سد رو شکوند و ... آب رفته دیگه به سد بر نمی گرده ... زهرا، ممنونم به خاطر وجودت
+ |
خدایا ! ایزد یکتا ز عرش کبریا بنگر به کام کس نمی گردد دگر این چرخ بازیگر
نه جان نه جانانی نه عشق و ایمانی که نور حق در دل افروزد نه کفر انسان ها امید پایانی جهان در این آتش می سوزد
آه ای بارگاه کبریا ...
حضرت عشق
انتهاء التحریر : مهتاب شب که جامه اش از اختر لبالب است گر هر ستاره ماه شود باز شب شب است ... ماث + |
و من همانم که "ص" صلوات را در صلاة ظهر سوت می زنم در اوهام فیلم "چشمان تمام بسته"، که چرا این همه عورت با "السلام علینا" یکجا ختم می شود ؟ چرا درود بر ما ؟ چرا ؟ انتهاء التحریر: برای یکی از بچه ها که فکر می کنه حالش خوبه، ولی اصلن حالش خوب نیست، دعا کنید. + |
دکتر جوادی یگانه :
محافظه کار، با سیاست، مردی برای سالهای ابری، مـُلّا لغتی، شرلوک هلمز علوم اجتماعی
رند
انتهاء التحریر : عاقبت کوزه گر در کوزه افتاد.
+ |
میل خوابی عجیب در من است مثل شباهت سین به اصوات سادگی مثل شباهت زندگی به نون و القلم ... و الکاف مثل شباهت پروانه و پری.
مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین، به حرف قاف، یا بازی واژه با معنا، چه می دانم ! هر چه هست همین است : از همه گریزانم، از همهمه گریزانم. دیگر سر هیچ بازاری نخواهم رفت دیگر برای هیچ کسی آواز نخواهم خواند. ( تا زنده ایم، نگرانیم. وقتی هم که می میریم باز چشمهامان یک سور را می نگرند ... ! ) اما ای کاش میان آن همه شد و آمد ِ شب و روز ما راه خود را می رفتیم، تو سوی من بودی و من سوسوی تو بودم. اصلا به کسی چه مربوط که من بالای خواب دریا گریسته ام یا در گمان کودکی از خواب گریه ها !؟
به ارواح خاک زنی گمنام در مشرق آسمان قسم، من از این همه گریزانم، از این همه همهمه گریزانم.*
*س.ع.ص
انتهاء التحریر :
غم به من می خندد وقتی که رویاهایم همه خیس می شوند غم به من می خندد وقتی چشمانم توان حمل پلک های پر از بغضم را ندارد
آرام و بی هدف سر بر روی بالش آرزوهایم می گذارم مژگان ترم خواب را از من ربوده اند ... می دانم من خدا را عمدا لای شب بوهای سهراب گم کرده ام ... م.م
+ |
من همانم که در کلاس درس عربی آقای فرزین، در دهانم ترقه ی تفنگ ترقه ای ترکید و فردایش شدم، سیفول ترقه به یاد و خاطر سیفول ترقه، یک عمر سکوت می کنیم ...
وقتي دشمنان شروع به استهزا و تمسخر شما مي كنند تا از شما انتقام بگيرند. اين مسخرگي و بازي ها و شكلك هايي كه در مي آورند از روي كينه خواهي و انتقام جويي است. انتهاء التحریر : مائده ۵۸ و ۵۹ می خندیدند و بر حالشان گریستم ... و جعل منهم القردة و الخنازیر و عبد الطغوت اولئک شر مکانا و اضل عن سواء السبیل والله اعلم بما کانوا یکتمون ...
+ |
|